تبليغاتX
ناگهانه
 
ناگهانه
 
 
داستانک ها و متنهای ادبی مجتبی گیوه چی
 
  ماسه ای برآستانه دریا

هیچ گاه صخره های  سخت وسنگین دردیدار با موج های توفنده به آغوش مشتاق دریا پناه نمی گیرند

 ولی  شن های سبک و ریزساحل وماسه های عاشق ورها  باهرموج کوتاه ، عاشقانه ،  دریا رادرآغوش می کشند.

هرگاه خودرا نبینی و درپیشگاه خداشفاف وسبک حاضرشوی دررنگین کمان ِ نیایش ، تمام انوارآسمانی به سوی تو خواهندآمد ... همانجاکه تو ، دیگر ماسه یا کفی برساحل دریا نیستی بلکه خوددریایی !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 10:5  توسط مجتبی گیوه چی   | 
زندگی پازل های پراکنده ی زیبایی وزمان و زایندگی است .
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:39  توسط مجتبی گیوه چی   | 
...وبرف ترانه ای سپیداست که ازدهان خدامی ترواد !
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:5  توسط مجتبی گیوه چی   | 
درآتشفشان رنج ها  الماس معنارا جستجوکن !
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:22  توسط مجتبی گیوه چی   | 

بعد ازتاریکی ،  روشنایی

هنگامی که ازمکانی روشن با سرعت به محیطی تاریک مانندتونل پامی گذاریم ،  مررمیان روشنایی و تاریکی برزخی است که : نه روشن است ونه تاریک ، آنجابرای لحظاتی چیزی نمی بینی تادوباره چشم  عادت  کند.

مرزباریک  میان تاریکی وروشنایی همان تولداست . نوزادآدمی بابرخوردبه تاریکی دچارتردیدو نگرانی می شودوگریه می کندشایدبعضی تولدانسان راورودازتاریکی - رحم مادرـ به روشنایی - دنیای بیرون - بدانند  بازهم  دراصل موضوع تفاوتی نیست... تولددرمرزمیان تاریکی وروشنایی متولدمی شود

بی جهت نیست که تولدهابعدازگریه هاو انبساط ها وگشایشها وبعدحیرت ها وتاریکی ها رخ می دهد.

درهرتولدی ازتولدطبیعی انسان گرفته تاتولدهای روحی این اتفاق رامی توان سراغ گرفت حتی آن هنگام که یک جامعه درمرحله ی گذارو پوست انداختن است این واقعه ناگزیراست .

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:54  توسط مجتبی گیوه چی   | 

بیداریم چون ازکابوس می هراسیم

بیداریم چون ازکابوس می هراسیم حرف می زنیم چون ازسکوت می رانیم نفس می کشیم چون  ازخفگی می هراسیم ارتباط برقرارمی کنیم چون ازتنهایی می گریزیم...

 پی رنگ داستان زندگی ما ترس شده است وترس !

آیاوقت آن نرسیده لحظاتی باشجاعت زندگی کنیم ؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 8:51  توسط مجتبی گیوه چی   | 

زمان خاطره هارامی آفریند و نیزخاطره هارابه دست فراموشی می سپارد...ولی هیچگاه نمی تواندجراحت رامانند خاطره ها کاملابهبودبخشد زخم تاتازه است خوب نمی شود ومانندخاطره هامنبع تجربه والهام نیست بلکه زخم مادر کینه وسیاهیست پس شایدبتوان زخمهارابه خاطره بدل نمودتاازآنها بجای انکه خون و چرک بجوشد الهام وتجربه وزندگی بتراود .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 14:14  توسط مجتبی گیوه چی   | 

جان مایه روزگار

آورده‌اند "جان‌مايه‌ي روزگار" چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست. فروپاشي آرام‌آرام اين جان‌مايه از آن است كه جهان به پايان خود نزديك مي‌شود. يك سال نيز، از همين رو تنها بهار يا تابستان ندارد. يك روز هم، به همين سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد يا چندصدسالِ پيش، شايد دل‌خواهِ آدمي باشد، اما شدني نيست. پس ارزنده است كه هر نسلي، آن‌چه در توان دارد، به كار بندد. {سكانسِ نوزدهمِ فيلمِ درخشانِ گوست‌داگ-متني برگرفته از كتابِ هاگاكوره از سده‌ي 18 ميلادي ژاپن نوشته‌ي تسونتومو ياماموتو. برگرفته از كتابِ خوبِ "زندگي در جهانِ متن" نوشته‌ي يعقوب رشتچيان برگفته از وبلاگ رضا امیرخانی }

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط مجتبی گیوه چی   | 
حماقت از پاسخي داشتن براي هر چيزي سر بر مي‌كشد. دانايي پيامد داشتنِ پرسشي درباره هر چيزي است. (ميلان كوندرا)
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 13:18  توسط مجتبی گیوه چی   | 
اگربن مایه روزگار را مانندگلوله برفی دردستان کودکان  روبه نابودی بدانیم  یامانندگلوله برفی که به وقت بهمنی مهیب ازکوه فرومی ریزد وهرلحظه بزرگتروبزرگترمی شود تصورکنیم ... عاقبت باآفتاب روزگاران آب می شود وآنچه ازپس ایام می ماندخاطره ی  انسان است تعبیه درتکه تکه ی زمان !
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:58  توسط مجتبی گیوه چی   | 
 
  بالا